محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
479
آثار عجم ( فارسى )
به آخر آن ، از جمله محالات است . بالجمله ، شش نفر از اهالى آنجا را به اعطاى جايزه ، همراه بردم و سه نفر ، به اتفّاق خودم بودند . اين ده نفر - به اجماع - از دامنهء كوه ، به مقدار نيم فرسنگ كه برابرى مىكرد به دو فرسنگ ، رو به بالا رفتيم . نعوذ باللّه ؛ از صعوبت آن راه ، همه سنگلاخ و بسيارى از جاها پرتگاه بود ، چون رسيديم به نزديك آن شكفت ، صعوبتى ديگر پيش آمد . آنجا قطعهاى از كوه ، مثل ديوار صاف است ، به ارتفاع سه ذرع تقريبا ؛ و از آنجا مىبايد به وسيلهء چنگ زدن در اثناء « 1 » [ خلل ] و فرج ( 4 ) كوه بالا رفت ؛ آنگاه داخل در شكفت شد و صعود از آن قطعه كوه ، در حالتى است كه زير پاى شخص ، درّهء بسيار سراشيب « 2 » و عميق واقع شده . بدتر از همه ، مسقط الحجر آن قطعه كوه سه ذرعى ، ابدا وسعت ندارد كه شخص بتواند درنگ كند . بالجمله همراهان در [ خلل ] كوه ، چنگ در زده ، بالا رفتند . فقير در خيال اينكه از اين سير و سياحت بگذرم و مراجعت نمايم ، آخر به اصرار و ابرام ايشان ، تن به بلا در داده ، به هرطور بود [ 292 f ] ، بالا رفتم ، از آن مهلكه ، چون نجات حاصل شد ، باز به مقدار بيست قدمى ، سربالا بود ؛ آن را هم طى نموده ، داخل شكفت شديم . عرض دهن آن مغاره ، تخمينا پانزده ذرع و ارتفاعش كمتر از آن است ؛ امّا وسعت داخل آن ، عرضا متجاوز از بيست ذرع و طولا الى ما شاء اللّه . به تفصيلى كه مذكور مىشود : ابتدائا كه داخل آن شكفت شدم ، به مقدار پانزده قدم پيش رفته ، مجسّمهاى ديدم كه صورت پادشاهى بود ؛ تاجى مدرّج بر سر دارد ؛ ريشش كوتاه و مجعّد است ؛ و گيسوانش ، خيلى انبوه و حلقه حلقه از دو طرف بر سر دوشش ريخته ؛ گردنبندى به گردن افكنده و حربهاى كتّاره مانند ، حمايل نموده ؛ لباسى كه در بر دارد ؛ فاصله به فاصلهء آن ، ريشهاى آويخته « 3 » و هر ريشهاى از آن شبيه است به دم موش - يعنى بيخ آن ، كلفتتر از سر آن است - و پارچهاى از پشت گردن آن گذشته ، بر پشتش افتاده و آن گيسوبند است ؛ و كفشى در پا دارد . طول قامت آن از بالاى تاج تا به كف پايش ، هفت ذرع تمام است . و آن صورت را بر روى يك سنگ مكعّب « 4 » بسيار بزرگ
--> ( 1 ) . اثناء بالفتح ، جمع ثناء بالكسر است كه به معنى ميان يك تاه از تاههاست ؛ و گذشت . ( 2 ) . سراشيب ، سرازير است . ( 3 ) . ريشههايى كه از آن لباس آويخته ، محتمل است كه براى زينت دوخته باشند و مىشايد كه آن لباس از پوست حيواناتى باشد ، و همه از يك جنس ؛ كه دم آنها را حين خياطت گذارده باشند ؛ چنانچه در اين زمان ، در خزّ و سنجاب ، دم را باقى گذارند . ( 4 ) . مكعّب به صيغهء مفعول ، جسم چهار گوشه را گويند ؛ و گذشت .